دنیای رنگین کمونی من

 

گرد گیری

سلام

گفتم بیام یه سری بزنم به وبلاگم

نمیدونم چرا اینقدر تنبل شدم. نه تنها در وبلاگ نویسی که در کل زندگی....

زبان خوب وزن ایده ال خونه ی مرتب  نماز اول وقت و ادای نذرهام تا کی باید تو لیست آرزو های من قرار داشته باشن؟ آخه تا چند سال؟

واقعا خسته شدم و امید خودم رو از دست دادم!

دیروز تولدم بود... ٢۶ ساااااااااااااال

یادمه داداش میگفت فاطمه هر کار کردی تا ٣٠ کردیا! بعدش دیگه ذهنت همکاری نمیکنه....

هی روزگااااار

دیگه چند وقتیه حتی دستم به برنامه ریزی هم نمیره

این جوری نمیشه...

باید یه به قول اون یکی داداش یه حرکت کنم به دو تا حرکت بیارزه!

یادم باشه که من الن در حال عقب عقب رفتنم، باید تبدیلش کنم به دور خیز!

------------------------------------------------------

تازگیا یه فیلم فوق العاده زیبا دیدم . "طلا و مس" . البته حدس میزنم خیلی از دور و وریا خوششون نیاد به اندازه من...آخه شخصیت اصلیش یه طلبه است. من که لحظه شماری می کنم سی دی اش رو بگیرم و بار ها و بار ها ببینم و لذت ببرم.

-----------------------------------------------------

حافظ میگه " تو خود حجاب خودی، از میان برخیز" عجیب احساس میکنم این روزا خیلی شامل حالم میشه!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - فاطمه

وصف حال

کتاب همشهری داستان رو از کیفم در میارم و لم میدم روی مبل

بازی استقلال و پرسپولیسه و علی میخ تلویزیون! چه قدر ورق زدن این کتاب می چسبه. یه چایی تازه دم میریزم برای خودم و برمی گردم سر جام

کاش دنیا توی همین لحظه می ایستاد

کاش مجبور نبودم پاشم بیام پشت کامپیوتر و یه یادداشت بچسبونم بهش که "امروز باید ترجمه ی فلان و شبیه سازی بهمان رو تموم کنی!"

علی زنگ می زنه و پیتزا سفارش می ده... به این فک می کنم که از اول ماه تا حالا ٣ بار غذای بیرون خوردیم و باید از این به بعد مواظب باشم خرج رو دستمون نیفته...

بنفشه امروز رفت...

هر جمعه به خودم می گم فاطمه یه کاری کن که جمعه ها مجبور نباشی درس بخونی و هفته ی بعد باز همون آش و همون کاسه....

یعنی میشه من جمعه ی دیگه کاری نداشته باشم و لم بدم روی مبل و بدون عذاب وجدان داستان بخونم؟ مورد آخر خیلی مهمه چون لم دادن و داستان خوندن رو الانم دارم قضیه اون عذاب وجدانه!!!

نوشته احمد دهقان لیسانس مهندسی برق گرفته و بعد رفته مردم شناسی خونده. به این فک میکنم که دیشب داشتم فکر می کردم چه قدر فرهنگ های مختلف برام جالبه . آخه داریم سریال friends رو میبینیم و من کلی به فرهنگ آمریکایی فک می کنم این روزا. دیشب دقیقا به خودم گفتم برم مردم شناسی بخونم. حالا تو این کتابه هم این نوشته رو دیدم! این یه نشونه است آیا؟

من ده سال دیگه کجام و دارم چه کار می کنم؟ این سوال رو یه بار یه جا که رفتم مصاحبه ی کاری، آقاهه ازم پرسید. خداییش جواب مزخرفی دادم!

اما واقعا کجام؟ یادم باشه نتیجه ی فکرم رو بنویسم یه روزی و ده سال بعد مقایسه کنم!

خوش به حال همه ی اونایی که تکلیفشون با خودشون معلومه!

گرچه فک می کنم این منم که زیادی سخت می گیرم!

پ.ن: من از همه ی دوستانی که بارها با دیدن پست سخنگو حالشون گرفته شد صمیمانه عذرخواهی می کنم. سعی می کنم یه کم زرنگ تر شم!

 

اوه اوه پرسپولیس گل زد! آخکلافه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٧/۱٠ - فاطمه

سخنگو!!!!

دلم برای سخنگوها خیلی میسوزه!

خداییش کارشون خیلی سخته.

(اینم از ش.و.را.ی ن.گ.ه.ب.ان! یعنی بعدش چی میشه؟ یعنی دیگه تموم شد رفت؟)

(البته دلم برای خیلیای دیگه هم میسوزه.... اونایی که با این همه امید برای اولین بار رفتن رای دادن...دلم برای اون امید خیلی تنگ میشه....)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/۸ - فاطمه

 

من خیلی خسته ام! نقطه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٤ - فاطمه

بهار بهار بهار.....و تنهایی

کاشکی الان یکی زنگ خونه رو می زد. می گفت اومدم دنبالت بریم قدم بزنیم. اون وقت من با کله می رفتم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/٢٦ - فاطمه