خوشش میاد بغلش کنم. از شب اولی که ساعت ده ش به دنیا اومد. 

وقتی حرف میزنم باهاش ساکت میشه و زل میزنه توی چشمام و گوش میده. از روز اول تولدش.

خوشم میاد بغلش کنم. سفت بچسبونمش به خودم تا چند دقه بعدش  چشماش بره رو هم. دوست دارم قربون صدقه اش برم. صداش کنم "آقا یوسف".

خوشم میاد وقتی عمودی بغلش میکنم خودش روجمع میکنه و گوله میشه تو بغلم

چند بار تا حالا نصفه شبا طاقتم تموم شده و دعواش کردم. که چرا تا میذارمش زمین بیدار میشه و نمیذاره بخوابم!  اولین تشر رو که بهش میزنم پشیمون میشم و دوباره میچسبونمش به خودم تا آروم بشه و بخوابه

وقتی ستاره به دنیا اومده بود همه ی مامان های اطراف تا منو میدیدن شروع میکردن به توصیه. بغلش نکن. بغلی میشه بیچاره ات میکنه. البته ستاره خودش هم از اول انگار خارج از بغل من راحت تر بود. فکر کنم تو بغلم گرمش میشد و کلافه میشد.

اما چند ماهگی ستاره فهمیدم که نوزاد تا شش ماهگی سنجاق سینه ی مادر باید باشه. اگر تا شش ماه اول از بغل سیرابش کنی بعد دیگه خودش از بغلت جدا میشه و میره سراغ کشف دنیا. و احساس امنیتی که شش ماه اول کسب کرده برای یه عمر براش بسه

فرصت نشد برای ستاره این کار رو به کمال برسونم و حالا میخوام برای این پسرک بغل دوست انجامش بدم.