روزها اینقدر تند تند میگذرن که ازشون جا میمونم.لیست تودو های هرروز نهایتا چندتاش تیک میخوره و من میمونم و انبوه کارهای انباشته.دیگه حتا نمیشه دل به جمعه بست.کاش یه کم زندگی میرفت رو دور اروم.

امروز قراره بریم تولد یه دختر چهارساله.دختر یکی از دوستای علی.تاحالا از نزدیک ندیدمش اما تو عکس که خیلی نازه.تولد تو پارکه و ما اصل اصلش به خاطر ستاره داریم میریم که این روزا عشقش گردش و بازی با بچه های دیگه است.

دیروز بعد از دوماه ونیم یوسف رو رسما بردیم دکتر.جالب بود که ترازوی دکتر یوسف رو کمتر و ستاره رو بیشتر از اون چیزی که هستن نشون داد.اخه هفته پیش هم جفتشون رو تو بهداشت وزن کرده بودم

فکر میکردم برای ستاره ازمایش میده که نداد.برای قد هم گفت چهارسالگی بیارش.گفتم تقویتی بهش بدم؟گفت شربتی بده که توش زینک و اهن داشته باشه و چند نمونه مثال زد.

کاش از فکر و ذکر قد و وزن ستاره می اومدم بیرون...

دیشب اولین رستوران چهارنفره مون رو هم رفتیم.خیلی کیف داد.خدا رو شکر بچه ها همکاری کردن.

خب یوسف هم رو پام خوابش برد دیگه

برم برای تولد حاضربشم که دیر شد.