امروز از اون روزای خستگی و بیحوصلگیه که نمیدونم باعث و بانیش کیه و چیه!

الان جفتشون خوابن و من با اینکه خستم دلم نمیخواد بخوابم و این زمان طلایی رو از دست بدم.

این ترم کذایی هم بالاخره تموم شد و نمره هاش رو هم دادن و شکر خدا با توجه به شرایط خفنی که داشتیم به خیر گذشت.

فعل جمع به کار میبرم چون واقعا درس خوندن توی این شرایط یه کار فردی نیست. در این حد که امتحانا و پروژه ها که تموم شد علی بیشتر از من خوشحال شد!!!

باید زودتر شروع کنم و کار تز رو جلو بندازم. چون این چند وقت خیلی خیلی کار تز عقب افتاد.

این ده روزی که از دادن آخرین پروژه ترم میگذره من فهمیدم که چه قدر خوب شد این ترم مرخصی نگرفتم وگرنه  صد در صد افسردگی بعد از زایمان میگرفتم.

واقعا ادمی که از اول خانه دار نبوده نباید بذاره بچه خونه نشینش کنه و باید یه کاری جز بچه داری برای بعد از زایمانش جور کنه. حالا یا دور کاری شغلی یا ادامه تحصیل و خوندن زبان به طور جدی و ... خلاصه یه کاری برای خود خود خودش.

بچه ها در عرض این چند ماه به طور حیرت انگیزی بزرگ شدن. 

یوسف که از نوزادی در اومده و روی شکم بر میگرده و کم کم داره میره به سمت خزیدن. جالبه که بچه های من تا یکی دوبار به شکم برمیگردن مرحله ی بعدی رو شروع میکنن. یعنی برخلاف بعضی بچه هایی که شنیدم این طوری نیستن که هی پشت سر هم غلت بخورن از این سر فرش تا اون سر فرش. ستاره رو کامل میشناسه و بهش واکنش نشون میده.