تصمیم گرفتم از این به بعد اینجا فقط از بچه ها بنویسم  و خاطراتشون رو ثبت کنم.

برای شروع از این روزهاشون میخوام بگم. 

از ستاره جانم که باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده. دخترک شیرین زبان و قلدرم. عاشق بادکنک وتولد و شمع فوت کردنه. کم مانده از دیوار راست هم بالا بره. و البته من اصلا نمیترسانمش و حتی گاهی تشویقش میکنم به پریدن و دویدن و بالا رفتن. میدونم احتیاط توی سرشتشه و میخوام تا جایی که بشه بهش میدون بدم تا محتاط بودن ذاتیش محدودش نکنه.

عاشق موهای فرفریش و دخترونگیشم. خدا رو شکر تازگیا بالاخره تونستم از نگرانی همیشگی برای قد و وزنش دست بکشم و خداییش چه زندگی شیرین تر شده. راستی دخترکم الان سه هفته است که از پوشک هم خداحافظی کرده. 

و اما داداش کوچیکه آقا یوسفم که تند تند داره بزرگ میشه. یکی دو روزه که بالاخره تونسته چهاردست و پا بره.البته هنوز فرز نشده و گاهی یادش میره میتونه بره! به شدت با خنده هاش دلبری میکنه. نه فقط از ما که از پدربزرگ و مادر بزرگاش و خاله و عمه و عمو و.... دیگه خیلی کم شیرخشک میخوره و بیشتر غذایی شده. البته به شیر مامانش هم نه نمیگه. هنوز دندون نداره. به کثیفی پوشکش خیلی حساسه. خواب شبش عالیه اما روزا خیلی کوتاه میخوابه. از وقتی میتونه بشینه میشونمش و جعبه ی اسباب بازی ها رو که پر از لگو های رتگ و وارنگ و جورواجوره رو میذارم جلوش. حسابی مشغولشون میشه. وقتی باهاش حرف میزنیم از ذوق میخنده و مثل شیر غرش میکنه.

خلاصه زندگی بی مکث! جریان داره :دی