خیلی وبلاگ گردی میکنم و دیدن بعضی از وبلاگا متحیرم میکنه!

مثلا یکی کلی وقت گذاشته و جلسه های یه دوره ی تربیتی رو پیاده سازی کرده و گذاشته تو وبلاگ.

یکی بازی هایی که با بچه اش می کنه رو بسیار مرتب و طبقه بندی شده گذاشته.

یکی که دغدغه ی تربیت دینی داره وبلاگی زده که کشکولی از چندین کتابه و بسیار قابل استفاده.

حتی از وبلاگ کسانی که از پیش ازتولد بچه شون تا سنی که الان داره به طور مرتب با عکس و تفصیل مینویسن شاخ درمیارم!

وبلاگای آشپزی یا اونایی که مقالات علمی میذارن (مثل یک پزشک) به کنار.اونا هم برام عجیب غریبن. ولی همین وبلاگای مادرانه کلی منو به فکر فرو می برن که چه طور کسی میتونه به یه کار فوق برنامه اینقدر مقید باشه. اینقدر ثابت قدم باشه. و بعد به خودم نگاه میکنم که وقتم مثل آبی که توی دستم ریخته باشم همینجوری از شکاف لای انگشتام میریزه زمین و تلف میشه.

و من آخر هر روز از خودم میپرسم فاطمه! امروز رو چه طور گذروندی و حاصل کارت چیه جز غذاهایی که پختی و خورده شد و ظرف هایی که دوباره کثیف شد و خونه ای که فردا بازم جارو میخواد

میدونم باید نگاهم رو درست کنم. روزهام داره به پرورش دوتا آدم مهم می گذره. حداقل پرورش جسمی. اما نمیدونم چرا این حرف قانعم نمیکنه. میدونم درسته اما بهش باور ندارم.