این مدتی که نبودم اتفاقی افتاد که خیلی منو بهم ریخت. برای اولین بار توی عمرم دستم به نوشتن نمیرفت. یعنی احساس میکردم نوشتن آرومم نمیکنه. بعد هی میخواستم بیام درباره ی بچه ها بنویسم اما صفحه رو باز میکردم و بهش خیره میموندم. خدا رو شکر که گذشت. من هم بگذرم

این روزا ستاره ما رو با شیرین زبونی هاش انگشت به دهن میکنه و البته بسیار شاد. به شدت هم از کارای من و بعضی از آدمای دیگه تقلید میکنه. نقاشی هاش داره شکل پیدا میکنه. دوست داره با من بیاد دانشگاه و با باباش بره سر کار. گاهی با خاله اش میره خونه شون و من وانمود میکنم که از اینکه منو نمیبره ناراحتم و احساس میکنم خوشحال میشه که اونم جایی رو داره که مارو نمیبره با خودش! یه سری اداهای دخترونه هم داره که منو هاج و واج میکنه. ان شا الله بیشتر و جزیی تر ازش مینویسم.

یوسف هم حسابی بزرگ شده. از نظر نگه داری تقریبا بچه خوش قلقیه. کم کم داره میشه همبازی خواهرش. از تماشای اونم تعجب میکنم که چه طور یه سری از خصوصیت هایی که فکر میکردم اکتسابیه در پسرها به شدت ذاتیه. مثلا علاقه اش به ماشین و به توپ و تبدیل هر شی مشابه به این دو قلم. هنوز راه نمیره اما اگر جرات کنه چند قدمی رو خودش بر میداره.

کاش میشد همیشه توی خونه ی آدم یه بچه ی نوپا که داره اولین بار جهان رو کشف میکنه باشه.

نترسید! فعلا بچه ی سومی در کار نیستنیشخند