بچه ها رو فرستادم پیش خاله شون تا بلکه خودم بشینم پای این گزارش کوفتی و تمومش کنم. اما دریغ که حس و حال هر کاری رو دارم جز ترجمه و تایپ و ویرایش. یهو به ذهنم رسید بیام بنویسم شاید موثر  واقع بشه.

توی این دوساعت فرار از زیر کاری که باید بکنم، رفتم بخشی از آرشیو یه وبلاگ مادرانه رو خوندم. دخترش سه ماه از ستاره بزرگتره. الانا دیگه نمی نویسه اما اون وقتا که تازه دخترش به دنیا اومده بود زیاد می نوشت و نثرش خیلی صمیمیه. کلی رفتم توی حال و هوای اون روزها. بعد به اینجا رسیدم و کیف کردم از دیدنش. حالا کلی حس مادرانه و خاطرات این چند سال توی دلم قلمبه شده. مادری رو دوست دارم. احساس میکنم با مادر شدن شکوفا شدم. شاید اگر اون اتفاق آخر سال 89 نیفتاده بود هیچ وقت مادر نمیشدم. الان که یادم میاد از خودم میپرسم واقعا حیف نبود؟ حیف نبود مادر نمیشدم و این دنیای عجیب و غریب و دوست داشتنی رو تجربه نمی کردم؟ خدا رو صدهزار مرتبه شکر میکنم که مسیر زندگی من رو طوری قرار داد که از مادری بگذره و دعا می کنم بتونم مادر خوبی برای بچه هام باشم. تازگیا حتی دارم فکر میکنم بعد از تموم شدن درسم برم در زمینه مادر و کودک کار کنم. در راستای اینکه مامانا و بچه ها زندگی بهتری داشته باشن.