چند وقته که بالاخره به یک برنامه ی تقریبا ثابت رسیدم. با کمک خواهرم والبته همسرجانم هم می تونم به درسم برسم و هم به خونه و بچه ها. اما خیلی ساعت هایی که پیش بچه ها نیستم اذیتم میکنه. البته واقعا به این چند ساعت نبودنشون احتیاج دارم . درسته به بهانه ی درسه اما خود این حس تنهایی و آزادی خیلی به سرحالیم و کیفیت ساعت های بودن باهاشون کمک میکنه.

خدا کنه زودتر تموم بشه. هنوز از بازده ام راضی نیستم و خیلی خیلی کند پیش میرم. اما امیدوارم به زودی کارای تز روی غلطک بیفته.

یکی از مشکلاتی که وقتی سر کارم میشینم دارم هزار تا ایده ی وسوسه کننده ای هست که به ذهنم میرسه . این قدر وسوسه کننده که دوست دارم همون موقع دست از کار بکشم و برم اون ایده ها رو عملی کنم. موضوعاتش هم متنوعه. از رتق و فتق خونه گرفته تا کسب درآمد!

اما دیگه بعد از این همه سال درس خوندن حقه های ذهنی خودم رو میفهمم! و سعی می کنم گول نخورم.

یکی از راه حل هایی که برای این موضوع پیدا کردم اینه که یه برگه از دفتر کارم رو گذاشتم برای ثبت این ایده ها. هم از ذهنم میان بیرون و هم در آینده می تونم بهشون رجوع کنم

خلاصه که دارم سعی می کنم مثل یه معلم خلاق و قاطع شاگرد تنبل رو سر درسش بنشونم . فقط خیلی سخته که هم معلم و هم شاگرد خودمم!

چیزی که دلم رو گرم میکنه لطف خداست تا حالا لحظه لحظه ی زندگیم حسش کردم. شمایی که داری این نوشته رو میخونی لطفا برای من دعا کن لبخند