ساعت 2 آخرین تکه ی پازل هزار تکه ای را سر جایش گذاشتم. ساختن پازل را از چند هفته قبل شروع کرده بودم. با خودم فکر کرده بودم چه کاری هست که ممکن است با به دنیا امدن بچه حسرتش به دلم بماند. دنبال کاری بودم که هفته های آخر سرگرمم کند. و با دیدن پازل نیمه کاره ای در یک مهمانی یاد پازل خودم افتادم که چند سال بود داشت خاک  می خورد. همین طور که هر شب می نشستم پای پازل با خودم فکر میکردم کاش قبل از زایمان بتوانم تمامش کنم.

قبل از اینکه آخرین تکه را سرجایش بگذارم با خودم فکر کردم چه جالب می شود فردا زایمان کنم. درست مثل فیلم ها و داستان ها! و این فکر لبحندی بر لبم نقش بست. یک لیوان شیر و چند شیرینی دانمارکی خوردم و به رختخواب رفتم.

شب پنج شنبه بود و در آستانه ی هفته ی چهلم بودم.  روز قبل رفته بودم پیش دکتری که طرفدار زایمان طبیعی بود. آخر دکتر خودم با همه ی تبحر و مهربانی اش یک اشکال داشت و آن طرفداری اش از سزارین بود. دکتر جدید هم گفت ظاهر شکمم نشان میدهد که بچه درشت است و احتمالا نمیتوانم طبیعی زایمان کنم. معاینه لگن هم انجام داد گفت لگنم خوب است. اما نظر نهایی را منوط کرد به سونوگرافی ای که قرار بود جوابش را شنبه پیشش ببرم.

ادامه دارد