(امیدوارم خواب بعداز ظهر جوجه هام طولانی بشه تا این پست رو بتونم تکمیل کنم)

با احساس درد و صدای آخ گفتن خودم از خواب پریدم. انگار یکی از توی شکمم دیواره ی شکمم را نیشگون گرفته بود. هوا هنوز تاریک بود و سکوت شب در خانه جاری. ساعت چند بود؟ از جا بلند شدم تا به دستشویی بروم و بعد دوباره بخوابم. وارد شدن به دستشویی همانا و فروریختن یک عالمه آب همانا! پس وقتش رسیده بود! احساس عجیبی داشتم که اصلا استرس نبود. بیشتر آرامش بود. انگار نه انگار که اولین بار است زایمان می کنم و تا شب قبل استرس پاره شدن کیسه ی آب را داشتم! علی را بیدار کردم. ساعت چهار و نیم بود. به دکترم زنگ زدم. بنده خدا با خواب آلودگی جواب داد. گفت به بیمارستان بروم. بعدها پشیمان شدم چرا اینقدر بیموقع به او زنگ زده بودم. اما خب اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود همین بود. 

هیچ دردی نداشتم. فقط آب بود و آب. باورم نمیشد اینقدر آب توی بدنم وجود داشته باشد.

پوشه ی مدارک را برداشتیم و سوار بر ماشین به طرف بیمارستان راه افتادیم. فاصله ی خانه ما تا بیمارستان تقریبا به اندازه ی قطر نقشه ی تهران بود! اما از آنجا که خدا هوای بنده های بی کله اش را دارد، این اتفاق ساعت بی ترافیک تهران افتاده بود. 

چند هفته قبلش یک بار بیمارستان آمده بودم و می دانستم باید کجا بروم. زنگ در بلوک زایمان را زدیم و احتمالا چند نفر دیگر را هم از خواب شیرین پراندیم! من داخل شدم و علی رفت دنبال کارهای پذیرش.

مامای شیفت یک دختر مهربان مذهبی بود. مذهبی بودنش را به خاطر حجابش، چهره ی ملیحش و ذوق کردن بابت سید بودن مامان و بابای بچه می گویم. 

به او گفتم که دلم می خواهد طبیعی زایمان کنم. با شنیدن نام دکترم تعجب کرد اما چیزی نگفت. معاینه کرد و گفت دهانه ی رحم یک انگشت باز شده است. 

بخش زایمان دو نا اتاق درد داشت. بعد از تشکیل پرونده و خون گرفتن و معاینه گفتند به یکی از اتاق ها بروم و استراحت کنم. 

هنوز از دکتر خبری نبود. چند دقیقه ی بعد آن یکی اتاق درد هم پر شد. با خانمی که هفته 35 کیسه ی آبش پاره شده بود و از قضا دکترش همان دکتری بود که شب قبل پیشش رفته بودم تا نظرش را در مورد زایمان طبیعی بپرسم.

ادامه دارد