خیلی دلم میخواد بشینم سر خاطره زایمان و تمومش کنم. اما اصلاً نمی فهمم ساعت ها و روز ها چه طور می گذرن. باورم نمیشه اینقدر از برنامه هام عقب باشم. با وجودی که این هفته ی اخیر حتی مثل سابق علافی هم نکردم. همه اش کار و کار و کار. اما پیشرفت همه چی با سرعت مورچه ای. 
الانم یوسف رو دارم روی پام تکون میدم و گفتم از فرصت استفاده کنم یه پست کوتاه بنویسم. 
شاید انتظارم از خودم بالاست. باید قبول کنم که زندگی کن فیکون شده. مجبورم به خاطر حفظ آرامشمون هی برنامه هام رو عوض کنم. برنامه ی روی روال افتاده ی بهمن با عوض شدن برنامه کاری همسر به هم ریخت. بعد هم اجبار به تکوندن خونه ای که دوسال بود فقط ظاهرش تمیز شده بود. خرید عید، سفر، مهمانی های عید و.... همه این ها وقتگیرند و اگر خودم تنها بودم بیخیال همه شان میشدم و فقط مینشستم پای تز. اما از هیچ کدوم نمیشه فرار کرد. چون زندگی جریان داره و نمیتونه بایسته که تو درست رو بخونی اونم تازه با ناز و ادا! خب اعتراف میکنم که این فوق لیسانس مدت هاست از چشمم افتاده. اما دلم میخواد هرجور شده تمومش کنم. 
بعضی وقت ها توی ذهنم یه جهان موازی رو تصور میکنم که فاطمه توش نه ازدواج کرده و نه بچه داره. خودش رو وقف علم کرده و دانشمند شده! خوبه هنوز این تخیلات برام باقی مونده! ول کنم این خزعبلات رو!
امروز روز شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها ست. جایی خوندم که به نام حضرت مادر خطابشون کرده بود. 
یا حضرت مادر! چه قدر حرف باهاتون دارم و چه قدر دورم ازتون.....