سلام. 

به روی خودم نمی آورم که این همه مدت است اینجا ننوشته ام. 

احساس نیاز می کنم به تقید به عملی. مثلاً  وبلاگ نویسی. نیاز به تمرین آهسته ولی پیوسته رفتن. 

اعتراف می کنم که خواندن وبلاگ دوست عزیزم انگیزه ی این شروع دوباره است. ممنونم حورا جان.

تقریباً سه ماه مانده است به آغاز دوره ی جدیدی از زندگی. مادر سه بچه بودن و مدیر یک خانواده ی پنج نفره. 

تجربه ی بچه ی دوم به من ثابت کرد که باید خیلی محکم تر و منظم تر از قبل باشم تا ناگهان به خودم نیایم و ببینم عنان زندگی از دستم در رفته است.

درست در روزهایی که هنوز نمی دانستم باردارم بعد از ماه ها تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که بعد از ماه ها به همین زندگی ای که دارم دل بدهم. فکر کنم که شغلم همین است. مدیر یک شرکت چهارنفره. با خودم قرار گذاشتم که شغلم را به نحو احسن انجام دهم.  شاید تصمیم ساده و بدیهی ای به نظر برسد، اما همین تصمیم انگار بار بزرگی را بعد از پنج سال از روی دوشم برداشت. انگار تمام نا آرامی ام در این پنج سال مادری به دلیل این بود که نپذیرفته بودم قرار است مادری تنها شغلم باشد، با اینکه در ظاهر  این طور به تظر می رسید. 

بعد از آن تصمیم، بعد از مدت ها از روزهایم، وقت گذراندن با بچه هایم و حتی خانه داری لذت بردم. 

البته آن روز ها فکر می کردم این شغلی که تازه از نظر ذهنی پذیرفته بودمش، قراراست نهایتاً تا اردیبهشت 96 که یوسف هم مهدکودکی می شد، طول بکشد. غافل از اینکه سرنوشت دیگری برای خانواده ی چهارنفره ی ما رقم خورده بود!