نمی دانم چرا نوشتن این قدر سخت شده است. هی صفحه را باز می کنم و چند خط  می نویسم و تمام.  این قدرهم آن چند خط ناقص و بی سر و ته اند که رغبت نمی کنم پستشان کنم. به گذشته ها فکر می کنم. به انشا های مدرسه ، به کلاس های ادبی کانون و سعی می کنم به یاد بیاورم آن وقت ها چه طوربودم. حقیقت این است که آن وقت ها به جز چند مورد ، خیلی در نوشتن موفق نبودم. هیچ وقت حوصله ی زیاد نوشتن نداشتم . شایدهم به همین علت سال کنکور داستاننویسی رارها کردم و در عرض این سال ها خیلی کم دنبالش رفتم. در واقع مهم ترین اثر نه جندان ادبی من بعد از هجده سالگی همین نوشته های جسته و گریخته ی وبلاگ است!

این ها را برای این نوشتم که بعد از رها کردن کارم دنبال کار و منبع درآمدی بودم که در کنار مادری راحت بشود انجامش داد. یکی از گزینه هایم نویسندگی بود. اما مشکل این بود که سال ها بود ننوشته بودم و اولین باری که خواستم یک خاطره کوتاه در مورد بچه ها بنویسم اصلاً قلمم با ذهنم همکاری نمی کرد.

بعد ازمدتی تمرین هماهنگی ذهن و قلمم بهتر شد. اما برای به هدف رساندن نویسندگی خیلی سردرگمم. یعنی نمی دانم از چه موضوعی و با چه هدفی بنویسم. گاهی فکر می کنم به یادداشت روزانه نوشتن ، فعلاً اکتفا کنم تا حسابی قلمم راه بیفتد. گاهی تصمیم می گیرم با موضوعات مختلف از پیش تعیین شده، نوشته هایم را بنویسم. مشکلم این است که برنامه ی مرتبی ندارم که به آن پایبند باشم. تلاشم را کرده ام اما تا الان موفق نشده ام. گاهی این قدر نا امید می شوم که حتی فکر می کنم هیچ استعدادی در نوشتن ندارم و دارم وقتم را تلف می کنم!