کمی تا قسمتی عاشقانه!!!!!

من نه خود ميروم٫او مرا ميکشد

کاه سر گشته را کهربا ميکشد

چون گريبان ز چنگش رها ميکنم

دامنم را به قهر از قفا ميکشد

دست و پا ميزنم ميربايد سرم

سر رها ميکنم دست و پا ميکشد

گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا

گفت اگر واگذارم وفا ميکشد

 گفتم اين گوش تو خفته زير زبان

 حرف ناگفته را از خفا ميکشد

 گفت از اين پيش تر اين مشام نهان

 بوی انديشه را در هوا ميکشد

لذت نان شدن زير دندان او

 گندمم را سوی آسيا ميکشد

 سايه ی او شدم چون گريزم ازو؟

 در پی اش می روم تا کجا ميکشد.

سلام!مممم ديروز خيلی دلم گرفته بود از همون حال و هواها که موقع انتخاب کردن عنوان وبلاگم داشتم!

(هر کس به طريقی......)طبق عادت اين چند وقت رفتم سراغ وبلاگ خونی اما حالم بهتر نشد که هيچی

بدترم شدم!از خونه زدم بيرون .....گرما و دانشگاه و کلاس و فکر.....نه فايده نداشت!با هيچ کدومشون اون

حس عجيب تنهايی بر طرف نشد.....تا اينکه عصر ديدمش !ساعت ها با هم حرف زديم ...از ساده ترين

اتفاق های روزانه....و وقتی با هاش خدا حافظی کردم ديگه دلم ابری نبود....

خيليا عاشقانه مينويسن!.....

اين هم از عاشقانه ی ما !

اين شعر ها و نوشته ها رو تماما تقديمش ميکنم!تقديم به فاطمه ام!

 

عشق شادی ست ٫عشق آزادی ست

عشق آغاز آدمی زاديست

عشق آتش به سينه داشتن است

 دم همت بر او گماشتن است

 عشق شوری ز خود فزاينده ست

 زايش کهکشان زاينده ست

 تپش نبض باغ در دانه ست

 در شب پيله رقص پروانه ست

جنبشی در نهفت پرده ی جان

 در بن جان زندگی پنهان

 زندگی چيست؟ عشق ورزيدن

 زندگی را به عشق بخشيدن

 زنده است آن که عشق ميورزد

دل و جانش به عشق می ارزد

 آدمی زاده را چراغی گير

 روشنايی پرست شعله پذير

آتش اين چراغ سحر آميز

عشق آتش نشين آتش خيز

 آدمی بی زلال اين آتش

 مشت خاکی ست پر کدورت و غش

 تنگ و تاری اسير آب و گل است

 صنمی سنگ چشم و سنگ دل است

 صنما گر بدی و گر نيکی

 تو شبی ٫بی چراغ تاريکی

آتشی در تو ميزند خورشيد

 کنده ات باز شعله ای نکشيد؟

چون درخت آمدی زغال نرو

 ميوه ای پخته باش کال مرو

 ميوه چون پخته گشت و آتشگون

 ميزند شهد پختگی بيرون

 سيب و به نيست ميوه ی اين دار

 ميوه اش آتش است آخر کار

خشک و تر هر چه در جهان باشد

مايه ی سوختن در آن باشد

 سوختن در هوای نور شدن

 سبک از حبس خويش دور شدن

 کوه هم آتش گداخته بود

 بر فراز و فرود تاخته بود

 آتشی بود آسمان آهنگ

دم سرد که کرد او را سنگ ؟

 ثقل و سردی سرشت خارا نيست

 نور در جسم خويش زندانی ست

 سنگ از اين سرگذشت دل تنگ است

 فکر پرواز در دل سنگ است

 مگرش کوره در گداز آرد

 آن روان روانه باز آرد .....

دانه از آن زمان که در خاک است

با دلش آفتاب ادراک است

سرگذشت درخت ميداند

رقم سر نوشته ميخواند

 گرچه با رقص و ناز در چمن است

 سرنوشت درخت سوختن است .....

آن درخت کهن منم که زمان

 بر سرم راند بس بهار و خزان

 دست و دامن تهی و پا در بند

 سر کشيدم به آسمان بلند

شبم از بی ستارگی شب گور

در دلم گرمی ستاره ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت

گه تگرگم به تازيانه گرفت

بر سرم آشيانه بست کلاغ

آسمان تيره گشت چون پر زاغ

مرغ شب خوان که با دلم ميخواند

رفت و اين آشيانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی برگشت...

گر نه گل دادم و برآوردم

بر سری چند سايه گستردم

دست هيزم شکن فرود آمد

در دل هيمه بوی دود آمد

کنده ی پير آتش انديشم

آرزو مند آتش خويشم....

 

/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين

سلام/ جالب است/سر بزنيد

جليل

سلام! انتخابتان زيباست! موفق باشيد!

sina

چرا اينقدر مطالبی که می نويسی طولانيه؟؟ راستش رو بخوای حوصله ام نگرفت بخونمش... مويد باشی انشاا..

صالح(هيچ به جز عشق)

سلام ... من که حالا این دو تا شعر رو صد دفعه خونده ام و لازم نیست خیلی به خودم فشار بیارم اما نگر به دانش داوود و کوتهی زبور ..... قربون تکتکت!

محمدرضا

يه سرم به ما بزن .... ای خوب خوبا آقا جون

mosafer

سلام..متن خيلی قشنگ بود ولی ای که اهوان گم شدند در شب دشت... اه از ان رفتگان بی برگشت ... خيلی به دلم نشست

پوريا

سلام ! فقط ميتونم بگم دستتون درد نکنه ، خيلی عالی بود ! راستي هميشه به ياد شما هستم و زياد هم سر ميزنم ... از دست داداش کوچکه دلخور نشين ... يا حق :)