سلام!

سومين هفته از سال هم تموم شد!

اگه قرار باشه يه کلمه در توصيف حال و احوالم بگم اينه:«خستگي» خستگی و خستگی و خستگی....

ديروز احساس کردم علاوه بر جسمم روحم هم خيلی خسته است...خيلی..

برای همين امروز همه اش سعی ميکردم بخندم..به مسخره ترين چيزا...شايد که کمی حال روحم بهتر شه...

امروز حذف و اضافه داشتيم.نميفهمم چرا بعضی از بچه ها اينقدر اعصاب خودشون رو سر اين کار خورد!!!!ميکنن...«آخ فلان درس فلان استاد تموم شد»...«وای آز به من نرسيد»..«من ميدونم که هيچی به من نميرسه....»

حالا فک نکنيد من نفسم از جای گرم بلند ميشه ،اين حرفا رو ميزنم(اين ترم از ۱۳۱ نفر من ۱۱۳م بودم!!!)

اما فک ميکنم تو اين زندگی به اندازه ی کافی خورد کننده ی اعصاب وجود داره که....(بابا سرد و گرم کشيده ی روز گار!!!!03.gif)

هی ميخوام از مدرسه چيزی نگم نميشه....

خيلی سخته که بری کنار کسايی بشينی که شايد خيلی از چيزايی رو که الان ميدونی از اونا داری...

همه اش فکر ميکنم معلم های سابقم وقتی منو کنار خودشون ميبينن چی فکر ميکنن...يه جور سند زنده که نشون ميده چند سال از عمرشون رو پای شاگرداشون گذاشتن.....نشون ميده که به سالهای زندگيشون اضافه و اضافه تر ميشه ...چيزی که شايد به خاطر در کنار بچه های ۱۳ ۱۴ ساله بودن اونقدرا تا حالا به نظرشون نيومده!...

راستش از اينکه شايد ديدن من باعث به وجود اومدن همچين حسی در اونا بشه احساس گناه ميکنم!

از طرف ديگه بچه ها.....

با ديدن اونا ...اشتياق بعضياشون به ياد گرفتن ..سوال های عجيب غريبشون...يادم مياد که چه قدر عوض شدم...چه قدر شور ياد گرفتن چيزای تازه رو از دست دادم...

عادت کردم...به اينکه هر چی استاد ميگه رو بی برو برگرد قبول کنم...يادداشت کنم...واسه امتحانش بخونم و دلم خوش باشه که چند واحد ديگه پاس کردم!!!

و اگر هم چيزی رو نگفت خوشحال از اينکه حجم امتحان اومده پايين..به روی مبارک هيچی نيارم و.....

فقط خدا کنه حال و هوای اونا بتونه منو بيدار کنه...

خدا کنه که به سر کلاس رفتن هم «عادت»نکنم!

راستيييييييييييی!

اصلا من ميخواستم يه چيز ديگه بگم!

تولد تولد تولدت مبارک!بيا شمع ها رو فوووووووووت کن.....35.gif

راستی تا حالا بهت گفته بودم که اگه تو نبودی شايد همون دو سه روز اول وبلاگ نويسی رو ول کرده بودم؟!خيلی دوستت دارم!05.gif07.gif

 

/ 38 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hosein

افسردگی شيه ديه؟! ....... خوب می‌شی!

fariad

سلام فاطمه خانوم ديگه سزی به سيد علی نمی زنی .راستی دز مورد اون تذکرتون هم ممنونم لطف کرديد گفتيد .من با مسئولان وبلاگ تماس گرفتم و مساله رو گفتم.فکر می کنم اون وبلاگ رو بستند.البته تقريبا پيدا ش کردم از بچه های دانشگاه خودمه وبلاگم رو حک کرده بود به خاطر همين يک ما پيش قاطی کرد.به هر صورت ممنونم.خدا حافظ

khaste

سلام . با اميد بهروزی . اگر توانستيد يک سفر بريد

منتظر

سلام. ممنون! منم يه موقع‌هايی روحم حسابی خسته ميشه ...

سلمان

تا حالا به چشم يه سند بهت نگاه نکرده بودم !!! شاد باشی ...

مشتی

بابا update کن ...

مشتی

ببین من قبل از این که برمو بلگ زهرا و نازنین رو update کنم همین پیام رو بهشون دادم .....!

ع.ش.ق

مگه تو هم فني هستي؟ (ببخشيد خارج از موضوع حرف زدم)