تخلیه ی ذهن

یادداشت قبلی رو که نوشتم بعدش به شدت احساس سبکی کردم. البته دیگه نشد بعدش بشینم سر کارم اما خیلی حس خوبی بود. تصمیم گرفتم این حس رو برای خودم تکرار کنم. یعنی قبل از شروع به درس بنویسم و حسابی مخم رو خالی کنم و بعد بشینم پای درس.

1- خودم: امروز که البته الان یه ساعته شده دیروز، روز تولد سی و یه سالگی من بود. نمیدونم قبلا گفتم یا نه اما به این دهه از زندگی ام که حالا یه سالش گذشته خیلی امیدوارم. احساس میکنم دیگه از سرگشتگی دهه ی بیست خبری نیست و آدم تکلیفش با خودش روشن شده و مسیر زندگیش تا حد زیادی روشنه. این یه سالی هم که گذشت واقعا همین طور بود. حداقل من راضی ام. یه سالی که بیشتر از همه چی به مادری گذشت و بعد همسری و نقش های وابسته اش و بعد هم درس. سال بسیار سخت و پر مشغله ای بود. اما خدا رو شکر تونستم دووم بیارم. 

تازگیا دلم میخواد همت کنم و یه سری از خاطرات مهم زندگیم رو بنویسم. یه سری از خاطرات بچگی. یه سری از خاطرات نوجوانی . خاطره ی آشنا شدن و ازدواج با همسر ،خاطرات زایمان و .....

2- ستاره: دخترک این چند روز اخیر مریض بود اما امشب یه نشانه هایی از بهبود نشون داد. شیوه ی طی کردن مریضیش خیلی برام عجیب و جالبه. معمولا خیلی شدید نمیشه اما به صورت فرسایشی و پنهان ذره دره آبش میکنه. الان هم همون جور شده. با اینکه مریضیش ظاهرا سخت نبود اما احساس می کنم خیلی ضعیف شده. خدا کنه زودتر به حالت قبلش برگرده. گرچه کلا یه ماهی هست که احساس میکنم سرحال نیست. خیلی دختر حساسیه و حافظه ی بسیار قوی ای داره. و همین رفتار باهاش رو خیلی سخت میکنه. چون به شدت اتفاقات مختلف روی روح و جسمش اثر میذارن. دلم میخواد یه لیست درست کنم از کارهای مفیدی که میتونم در طول روز به کمک اونا سرگرمش کنم و بعد تلویزیون و کارتون و گوشی رو توی برنامه ی روزانه اش به حداقل برسونم. اما هنوز نشده. حتی به مهد هم فکر کردم اما به خاطر حساس بودنش ترسیدم. گفتم تا سال دیگه صبر کنم بعد شروع کنم ببینم اصلا مهد رو دوس داره یا نه. 

 

/ 5 نظر / 27 بازدید
جورا

خوشحالم که در دهه چهارم به وفاق داخلی با خودت رسیده ای! من هنوز با خودم سر جنگ دارم!!! بچه ها چه عجیب حساس اند.... اگر تا چهار سالگی صبر کنی دیگه به جای مهد باید بره پیش دبستانی. بد هم نیست! یوسف هم دو ساله میشه و کمی از آب و گل در میاد. اون وقت میتونی بیشتر به برنامه های شخصی خودت فکر کنی. چه خوبه که اختلاف سنی بچه هات کمه... خیلی خوبه... رشک ما را پذیرا باشید! :)) و البته خدا قوتتتتتت!

الهام

تولدت مبارک............................... برای من هم تولد 30 سالگی خیلی مهم بودددد و همونطور که انتظار داشتم بعد از اون روال درس و کار و زندگیم روال مشخص تری داره طی میکنه. امیدوارم بعد از این بیشتر بنویسی من که خیلی خوشحال میشم.... مهدیس هم همینطوره با یه مریضی کوچک کلی ضعیف میشه و همین باعث شده تا الان مهد نبریمش!!! خوب ادم کم میاره مجبوره از کارتون و گوشی مدد بگیره! سعی کن حداقل یه سری برنامه های آموزشی مناسب سنش تو گوشی داشته باشی که به آموزشش کمک کنه

معصومه مامان زینب و معین مهدی

سلام فاطمه جان خدا قوت تولدتون مبارک حس مشترکی با شما درباره دهه چهارم زندگی دارم و دعا میکنم این دهه براتون پرخیر و برکت باشه درباره حس نوشتن هم کاملا همین طور فکر میکنم بعد از نوشتن عجیبب حالم خوب میشه اما نمیدونم چرا انقدر سخت می رم سراغش. اینطور که متوجه شدم درگیر پایان نامه هم هستید. من پارسال درگیرش بودم و میدونم با وجود دو بچه کوچک چقدر کار سختیه. ان شاءالله بزودی تمومش کنید و آذامش بعدش رو تجربه کنید.

نجوا

خوبه اون خاطرات رو بنویسی. حتماً جالب و خوندنی ئه. خصوص برا بچه هات. هم از لحاظ اینکه وقتی به اون سن ها رسیدن، با مرور خاطرات خودت، بیشتر حواس ت میشه و احتمالا اثرگذارتر شی. بخش های بارداری و اینا هم شاید بتونی یه وقت بدی بخونن و براشون جالب باشه :)

نجوا

راستی تولدت هم اینجا و با تأخیر در اینجا مبارک. گذاشته بودم سر حوصله و فرصت بیام و نظر بذارم برا پست هات[عینک] برا ستاره نوشت هم بگم: مهدهای ایران هنوز کلی باگ دارن. ولی سیستم های کانون پرورش فکری باز خوب بود. مهدهایی که روزی دو-سه ساعت بچه ها رو بپذیرن باید خوب باشه. نمیدونم تو ایران هست یا نه یا نرخ ها چه جور. اما دیدم دوستان بچه هاشون رو میبرن محل های بازی ای که بچه چندساعت اونجاس با بچه ها و گویا چیزهای جالب دیگه هم کنارش هست.