پس از مدت ها

وقتی این همه نمینویسی نمیدونی از کجا شروع کنی

سال نو رو تبریک بگی یا این بهار اعجاب انگیز رو...

از اولین تجربه ی اردو جهادی بگی یا از اولین عید زیر یه سقف (که البته به خاطر اردو جهادی هیچی ازش نفهمیدیم!)

از هجوم کار ها بعد از عید ،یا از بی حوصلگی برای درس خوندن و کار کردن

از باقالی پاک کردن و فریز کردنش، یا از مربای خلال پوست پرتقال!

از موضوع سمینار  و دردسرایی که براش کشیدی ،یا از تلاش ها برای اولین مقاله ی فوق لیسانس..

از وبلاگ خونی و دوستای جدید ،یا از فیس بوک بازی و دلزده شدن ازش در روزای اخیر....

دلم می خواد واسه هر کدوم از اینا و البته یه عالمه مورد دیگه یه عالمه بنویسم...

دوست دارم این همه همه ی کارام کژ دار و مریز نباشه ( چه جالب تا حالا فک می کردم مریض درسته اما با فک کردن به معنیش فهمیدم که مریز به معنی فعل امر ریختن درسته!!!)

خیلی شرمندم از روی تو... وقتی میبینم خودت رو به کار دیگه ای مشغول میکنی تا من راحت به کارام برسم....وقتی اینقدر تو کارایی که رسما وظیفه ی منه کمکم میکنی....

خیلی خجالت میکشم از روی دوستام......فامیلای علی... یعنی درک می کنن شلوغ بودن سرمو تو این روزا!؟

گاهی می ترسم از اینکه راهی که دارم میرم اشتباه باشه

می ترسم اون فرصتایی که دارم پشت سر هم از دست میدم آخرین فرصتا باشه...

خداجونم مثل همیشه راهو بهم نشون بده! گرچه این روزا بیشتر از همه شرمنده ی تو ام.....

 خیلی خستم....

اما به شدت دوست دارم این زندگی رو!

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
فرناز

سلام فاطمه. خیلی خوبه که سر آدم شلوغ باشه. این یعنی که دارد زندگی میکند. خوشحالم که تو هم این زندگی را دوست داری[لبخند]

مادموازل فلامینگو

cherori aroos khanoom? chekara mikoni?

الهام

اصلا از شروع زندگی مشترکتون نگفتی ها!همش از درس و پروژه نالیدی![چشمک] عزیزم هرچه میخواهد دل تنگت بگو. فقط بی زحمت بگوووووو