بازگشت گودزیلا :)))

خب یه آدم بچه دار اونم دوتا که داره درس هم میخونه مگه چه قدر وقت داره که بنویسه؟

حالا اصلا چرا بنویسه؟ خب دلش میخواد!احساس میکنه به چند تا هدف میرسه با این نوشتن. هم خالی میشه هم به یادگار میمونه و هم یه کار مفید کرده

بعد حالا که تصمیمش رو گرفته چا بره جای جدید بنویسه؟ خب برگرده وبلاگ قدیمی خودش که بهتره. اینجوری خاطراتش هم یه جا جمع میشن. ممکنه چند تا از خوانندگان قدیمش هم مونده باشن. گیریم یه سری که آدم دلش نمیخواد هم بیان بخونن. خب آدم بیشتر رعایت میکنه و پست های خصوصی ترش رو رمزی میکنه.

خب بریم سر اصل مطلب!

یازده سال پیش توی یکی از روزهای همین اسفند ماه دوست داشتنی این وبلاگ راه اندازی شد. باورتون میشه؟ یااااااااازده سال.

چه روزایی بود. روزهای اول دانشگاه.دوستی های تازه.وارد جامعه شدن. و حتی روزهای اول اینترنت و وبلاگ.

دختر هجده ساله ی احساساتی اون روزها الان شده یه خانم سی ساله که برای خودش یه خانواده داره. پنج شش سال سابقه کار مهندسی داره. داره سعی میکنه بعد از کلی ماجرا فوق لیسانسش رو بگیره و تقریبا چیزی از آرزوهایی که هجده سالگی داشت براش نمونده. به بعضی هاش رسیده و بعضی هاش توی این سالها گم شدن.

آرزوهای الانم چی هستن؟ نمیدونم!. خیلی وقته به آرزو فکر نکردم

اسفند یازده سال دیگه من چهل و یک ساله کجام؟ جالبه که وقتی ادم بچه داره اولین چیزی که به ذهنش میاد در مورد آینده، وضعیت بچه هاشه.مثل من که الان فکر کردم ستاره یازده سال دیگه سیزده سالشه و در بحبوحه ی نوجوانی.یوسف هم یازده سالشه و حتما کلی شر و شوره مثل پسربچه های این سنی.

اما من کجام؟بذار فی البداهه خودم رو تصور کنم. 

چه قدر سخته! نمیدونم خانه دارم یا کارمند یا حتی کارفرما. بچه ی دیگه ای دارم یا نه. لاغرترم یا چاق تر.جوش هام خوب شدتن یا نه.برای دکترا اقدام کردم یا نه.رابطه ام با علی و بچه ها چه طوره؟ساکن ایرانیم ؟ خونه مون رو عوض کردیم یا نه.

جالبه ! فکر کنم دیگه سن آرزوهای دور و دراز گذشته برام. الان فکر و ذکرم گذروندن روزای فعلیه. بزرگ شدن بچه ها،تموم کردن درسم و سر و سامون دادن به اوضاع خانه

مثل اینکه جدی جدی جوونی داره تموم میشه. نمیدونم خوبه یا بد. فقط حس میکنم با تموم شدن دوران جوونی آدم آرامش بیشتری پیدا میکنه. دیگه کمتر نگران تصمیم گیری هاش و تاثیر اونا توی آینده اشه. 

خب اینم اولین پست بعد از بازگشت

امیدوارم بازگشتم تداوم داشته باشه :)

/ 9 نظر / 19 بازدید
الهام

چقدررر خوشحال شدم دوباره آپ کردی..... بنویس بنویس.... هم تو بیشتر خالی میشی هم ما :)))) روزهای قبل عید من خیلی تو این فکرا میفتم که از کجا به کجا رسیدم و چه کردم و چه میخوام بکنم و...... من هم ديگه خيلي نميتونم خيلي پيش برم. نهايتش 2سال ديگه را ميتونم از پيش برنامه ريزي كنم!اونم تازه معلم نيست برنامه هام به زمانش پيش بره:))) ولي خداراشكر كه اين 11سال بخوبي پيش رفته

الهام

اون 11 سال پيش هركي ميگفت از ايران ميري؟ميگفتم نـــــــــــــــــــــــــه! واز هر موقعيتي كه منو به اون سمت ميبرد دوري ميكردم!!! 5 سال پيش به اين فكر افتادم كه حالا اونقدر هم بد نيستها. بخصوص اگه كسي همراهت باشه كه ازش مطمئن باشي و.... خوبه يه دوره اي بريم الان ميگم آقا جان خوبه .... بريم....يه دوره ميمونيم بعدش نخواستيم برميگرديم. خواستيم هم ميمونيم. ولي ديگه نميتونم اين ريشه هايي كه اينجا كردم را بكنــــــــــــــــــــــــــم! حالا با اين اوضاع چطور واسه 11 سال ديگم برنامه بريزم؟!

الهام

آخ جووون بذارررر پستهای مربوط به بچه برای من یکی که جذابـــــــــــه! آرزووو.... گمون کنم من از اولش هم زیادی واقع بین بودم چون معمولا برنامه ریزی میکردم تا خیال پردازی. مثلا اگه الان هم بهم بگن 1 آرزو کن من دعا میکنم یکی از برنامه هام زودتر و راحتتر عملی بشه! البته خیلی مواقع هم فکر میکنم همین باعث شده اونجور که باید و شاید پیشرفت نکنم. چون خودم خودم را محدود کردم با این واقعیت بینی بیش از حد...!

الهام

دقیقا در مورد میل به ثبات و تغییر بزرگی که تو مهاجرت هست باهات موافقم... ولی درمورد بچه من برعکس تو هستم. چون از وقتی مهدیس دنیا آمده گرچه میدونم مهاجرت سختتره ولی همش میگم فوقش بهترین مدارس و دانشگاههای ایران درس بخونه. بهترین رشته هم بره. دکتری هم بگیره. کار درست تر از من و باباش هم بشه. مثل فلان کس بشه که چی؟؟؟ تو کشور جهان سومی پیشرفت کردن و خوب زندگی کردن خیلی سخته ولی برای ما که فعلا سختتر از مهاجرت نیست[چشمک] ولی همش فکر میکنم مهدیس میره. حداقل اینو میدونم که اگه بخواد بره من حتما کمکش میکنم و دلگرمش میکنم...!!!

الهام

اولا ممنونم از لطفت ثانیا هرکسی بسته به شرایط خودش باید همه چیزو بالا پایین کنه و به اون سئوال "که چی" جواب بده . هم برای ایران هم برای خارج.و بقول تو از سر جوگیری نباشه که بعدا تو تصمیمش بمونه. این بحث هم مطمئنا اینجا به نتیجه نمیرسه و کلی حرفا باید راجع بهش زد ولی من کاری به ثبات قیمتها ندارم(که البته چیز مهمی هم هست) حداقل انتظارم اینه که ارزشها ثبات داشته باشه! و اینکه آدم بتونه درقبال سختی ای که میکشه نتیجه ببینه و دلگرم بشه همین... چون خارج از ایران نبودم مطمئن نیستم که اونجا اینطور که میگم باشه ولی تا اونجایی که دورادور دیدم اینطور بوده برای همین هم میگم بریممممم خوب نبود برگردیم ولی.... امان از ریشه ها! ثالثا ممنونم از وبلاگت که یه جایی شد من و تو کلی با هم حرف بزنیم!!! بازم بنویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس[ماچ]

nazanin

che ghad harf zadin! manam harf daram vali vaght nadaram, fonte farsi ham ro in computer nadaram! :p ishala hozori! Faghat ye koochooloo begam ke nazaratet Elham mano yade mamanam mindaze! :) (az nazare didet be inke mahdis bere o ina!) va man shayad oonmoghe bache boodam nemifahmidam mamanam vase chi esrar dare beram, vali alan mifahmam va khosh halam ke moshaveghe man bood :)

nazanin

oops! man yadam raft ba fatemeh salam ahvalporsi konam va inke ghadame no reside mobarak goli:* ishala har 4 tatoon hamishe khosh va khoram va salem bashin :* kheili aali ke dobare mikhay benevisi! mese Elham khale tond tond benevis :)

حورا

خوشحالم كه برگشتي... به شدت منتظر پستهايي كه در مورد بچه است هستم! الهام هم كه اينجا رو تركونده [چشمک] من ديگه حرفي در مورد مهاجرت ندارم! فقط ميدونم دلم نميخاد براي هميشه از اينجا برم و دلم هم نميخاد كه پسرم را جوري روانه آن ور آب كنم كه براي هميشه برود!! مخصوصا الان كه پدرم هم رفته و مادرم برايم مانده.... نميدانم مرز خودخواهي و ديگرخواهي كجاست..... كللللي به تصورت تز آينده خنديدم! منظورم بخش جوش و چاقي و لاغري بود! [خنده] خنديدم كه چقدر به جزئياتش فكر كرده اي! من نهايتش به اين فكر ميكنم كه فرزند ديگري خواهم داشت يا نه. يا اينكه ايران هستيم يا نه. بيشتر از اون خيال پردازي نميكنم [خنده] چون تجربه بهم ثابت كرده اتفاقاتي كه تو اين ده سال برام افتاده تطابق خيلي زيادي با روياهام نداشته ولي اينكه گفتي نميدوني چه ارزويي داري فكر كنم از عواقب سي سالگي باشه!!! شايد هم تاهل و مادر بودن و خاصيتش در پشتيبان بودن و حمايت كردن و گذشت كردن.... آدم وقتي مادر ميشه تا چند سالي اصلا يادش ميره آرزو يعني چي!! البته من اين طوري ام. بقيه رو نميدونم... اتفاقا چند وقتي است براي من هم دغدغه شده اين آرزو كردن!! زود زود آپ كن! چشممون خش

زهرا

چه خوب که شروع کردی. فاطمه از تجربیاتت برای درس خوندن به همراه دو بچه در اختیارم بگذار :دی فکر کنم این از خصوصیات مامان دو نا بچه شدنه, چون من الان با اینکه دینا هست ولی برای یازده سال دیگه به خودم فکر میکنم :دی البته الان که فکر کردم دیدم نه, منم در واقع دارم به بچه هام فکر میکنم, اون خودم حول بچه هام تعریف میشه, اینکه یازده سال دیگه چند تا بچه دارم اولین سوالی بود که به ذهنم رسید. وای تصور کن, دینا 12 سالشه, من مامان یه بچه دوازده ساله ام! فکر الان دوباره همه وبلاگ ها باز بشه و همه دوباره بنویسند, چقدر همه تعییر کردند و چقدر دوباره جالب خواهد شد :-) بازگشتت مبارک :-)