سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نه مثل اینکه دیگه راست راستکی بزرگ شدم!!!این چند روزه رفته بودیم

 

مسافرت....من و دوستم!..یه سفر دونفره..یه سفر کاری.....یه جور مأموریت...اولش

 

که فهمیدم کمی تا قسمتی میترسیدم اما خب به فول دوستم«بهش فکر کن ولی

 

ازش نترس..»(فکر کنم یه جمله ی یه فیلمه!از اونا که ترجمه اش عمقش رو از بین

 

میبره)خلاصه رفتیم یه سفر 3 روزه با قطار....از هم کوپه ای های قطار گرفته تا

 

همکارامون تو اون شهر تو کف ما بودن که چه قدر کوچولوییم!!!امیدوارم همیشه اینقدر

 

کوچیک تر از سنم به نظر بیام!!!

 

همیشه از این که آدمای بزرگتر از من مجبور باشن به حرف من گوش کنن و منو

 

همرده خودشون حساب کنن (یا گاهی بالاتر حتی)احساس بدی بهم دست میده!و

 

این باعث میشه یه رفتارایی ازم سر بزنه که ملت برعکس فکر کنن که خودمو دارم

 

میگیرم و بی ظرفیتم و .....باید یه جوری این احساسمو درست کنم...

 

داشتم میگفتم!خلاصه سفر ما داشت به خیر و خوشی تموم میشد که .....یه ساعت

 

و نیم بیشتر با تهران فاصله نداشتیم که قطار ایستاد...البته من که به خوابم ادامه

 

دادم اما خب همسفرا از خواب بیدار شده بودن و با صداشون پاشدم...بعد از سه

 

ساعت توقف قطار شروع کرد به برگشتن!!!راستش دیگه واقعا ترسیده بودم!آخه هیچ

 

مأموری هم نبود که برامون توضیح بده و هرکی یه چیزی میگفت.....بالاخره قطار

 

ایستاد توی ایستگاه ...و ما فهمیدیم که ب_________________له!سیل راه رو

 

خراب کرده و ما باید همون جا پیاده بشیم تا وسیله واسمون جور کنن که بریم

 

تهران....هوای سرد و بارون و یه عالمه مسافر!حالا هر مینی بوسی هم که میومد یا

 

پر بود و یا آقایون!!!حمله میکردن سوار میشدن و ... عده ای رفتن و عده ای با قطار

 

برگشتند ساری و ما موندیم و .... راستش ترس من از اونجا شروع شد که دیدم 4 نفر

 

دیگه که تو کوپه مون بودن یه شخصی گرفتن و رفتند.یهو احساس تنهایی کردم!

 

بالاخره یه مینی بوس خالی اومد و ما تونستیم سوار شیم و با درایت دوستم جای

 

نشستن هم گیرمون اومد!ااونم چه جایی!درست صندلی بغل راننده !همونا که وقتی

 

میخوان مسافر سوار و پیاده کنن بر میگردوننشون!!!اما خب همونشم غنیمت بود!

 

دمت گرم همسفر خوبم!!!

 

بالاخره ما با 8 ساعت تأخیر به تهران رسیدیم و اولین سفر کاری ما تموم شد!!!اما

 

خودمونیما!ابدون مسئول سفر کردن اونقدرا هم سخت نیستا!!!به من که حسابی مزه

داد!

 

 

راستی مینا جونم دستت درد نکنه بابت این قالب ناز و خوش رنگی که برام درست کردی!

 

 

(شرط میبندم که هیچ کدومتون با خوندن وبلاگ این دفه ام بفهمین که چه قدر در موقع نوشتنش دلم تنگ بوده!البته جز......)

 

 

/ 41 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عنقا

سلام میشه هر چیز را یه جوری نگاه کرد ، وقتی که یک برگ خشک مسیری که از بالای درخت تا روی زمین تعیین شده است، میشه به هر حادثه ای دست کم فکر کرد

محسن

سلام ؛ خوبيد ؛ ولا تجربه هميشه خوبه ولی اينی که می گی خيلی بده آدم محبور باشه به بزرگتر از خودش دستور بده يا اونا به حرف آدم گوش کنن همچين يع نمه هايی واقعا سخته...

arezoo

اون تيکه ای که اقايون!!!حمله می کردن واقعا تصورش بانمکه!!البته تو اون شرايط ادم عصبانی ميشه...(: اون جمله پايينيه خيلی قشنگه می شه دزديدش؟!

mahdieh

سلام به ما هم سر بزن تازه کاريم

احسان

سلام وبلاگ جالب و قوی داريد لطفا به وبلاگ من هم لينک دهيد و نظر خودتون رو راجع به اون اعلام کنيد

ع1

نـــــــــــــــــــــــه خير...آپديت نميشه انگاری...!؟

ainaz

سلام...خوش بحالت يه سفر با تنهايی چه قدر هوس برانگيزه...خوش باشی